تبليغاتX
پنح
پنح
دیر به دیر

۱ این دیر به دیر آمدن ها بی جواب است.جواب دارد ولی بی فایده.آمده ام از توقف انتشار روزگار بنویسم.دیدم موضوع آنقدر تکراری بوده که همه از کنارش به سادگی گذشتند.پس منصرف شدم .از نوشتن و تکرار.در این یکسال و اندی بسیاری رفته اند و عطای نوشتن را به لقایش سپرده اند و آنها هم که هستند مانده اند در انتهای خط.یکی از آن گوشه می گوید: "بذر ناامیدی نپاش" که از بذر گذشته درخت را دریابید.

۲ داستان تکدی گری پایان ندارد.آمار جمع آوری مقطعی است.علل تکدی گری ریشه های قطور دیگری دارد که با بريدن سر شاخه های رویی از بین نمی رود .باندهای متعدد قاچاق انسان در تهران و شهرهای دیگر  آزادانه به فعالیت های زیر زمینی خود مشغولند.آنها هر روز کودکان و زنان بیشتری را به بردگی خود در می آورند.متکدی که سر چهار راه  یا در کنار خیابان می ایستد قاعده این هرم است.گره های متعدد اقتصادی نیز به نوبه خود در افزایش تعداد متکدیان تاثیر گذار است.این همه آمار و دستگیری تنها به کار ظاهر خیابان ها می آید.داخل کوچه ها همچنان تاریک است.

آنها درست مثل خمیر تغییر شکل می دهند.این خاصیت هرم های کثیف است.هرم هایی که پیدا کردن قله آنها به قیمت زندگی تمام می شود

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 21:50 |
عادت

 عادت کرده ایم.نه از روی قصد که به جهل.آنهایی که پیش از ما خلق کردند وامروز یکی پس از دیگری صحنه را ترک می گویند  در اثرشان حل شده بودند.هر روز بهانه ای برای روزمرگی هست.برای تکرار مکررات.من تو او  همه به تکرار خود خو گرفته ایم. درست مثل بیماری که به جانمان افتاده باشد و از بیمار بودن لذت ببریم. 

مهم کاری است که داریم. شرایط نابسامان تثبیت را در الویت قرار داده.ریسک و ابتکار را به کار نیست.القصه هر چه هست و نیست همین است:تکرار.در این داستان نه مرغ همسایه که من نیز به آن دچار گشته ام بی حوصلگی آزادانه جولان می دهد. بیماری امان قلم را بریده نه نفسی می آید نه نفسی می رود.

گفتم که عادت کرده  ایم.عادت به کوتاه ترین فاصله که بهترین نیست.چاره ای نیست.این هم نشانی از جاده است.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 17:49 |
تنهایی پر هیاهو×
۱ نوشتم.همه چیز دست به دست هم داد که پاک شود.اصراری به دوباره نوشتن نداشتم.پس منتظر ماندم.گاهی باید زمان بگذرد.

۲ یک دوره کاری جدید درسرمایه .و تجربه ای دیگر.هیچ وقت فکر نمی کنم که می دانم.هیچ گاه گمان نخواهم برد پر گشته ام که این خود سقوط است.

۳ کهریزک را شاید بشناسید.فاصله کمی با بهشت زهرا دارد.آنها که رفته اند می دانند .بعد از آن مزرعه های سبزیجات ساختمان هایی هستند با آجر های قرمز و خاکستری.

چرخ را با دست راست می چرخاند. کلاه لبه دار و صورت پر چین وچروکش را حرکت می دهد و زیر لب می گوید:"سلام خوش اومدی"

دور برش صندلی های چرخ دار دیگری ایستاده اند.لباس های سفیدی که رنگ رویشان رفته.نی نی  چشمانشان را به دور دست ها دوخته اند.تک و توک روی نیمکت های سیمانی نشسته . اکثرا در سالن های بلند در انتظار ناهار اند.

سرفه های پشت سر هم سیگارش را خاموش نمی کند." ایام جوانی رفت و..."به سرفه می افتد.وقتی سرفه امانش می دهد می خندند."عادت کردم داریم با هم می جنگیم .." کلاه بافتنی اش را روی سرش جابه جا می کند و پکی نصفه نیمه به سیگارش می زند.

آن سوتر روی صندلی چرخ دار نشسته.در یک آن زیر گریه می زند.اشک هایش از روی گونه های چروکیده و ریش های سپیدش می گذرند و می چکند."۵ سال سکته مغزی کردم اما این بچه هام حالمو نمی پرسن"کنارش نشسته با دو عصای چوبی.دست لرزانش را پشتش می گذارد"این جا همه عین همیم گریه نکن خوبیش اینه که ما هم دیگه رو داریم اینجا رو داریم".

روی صندلی نشسته و به سنگ سیاهی که روبه رویش است خیره شده .سنگی که نشان مزار دکتر محمدرضا حکیم زاده(موسس آسایشگاه کهریزک)است.آفتاب کم کم پایین می رود رنگی مسی آسایشگاه را فرا می گیرد و سایه صندلی چرخ دار روی سنگ مزار می افتد.

 *نام کتابی از بهوميل هرابال

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 17:1 |