تبليغاتX
پنح
پنح
و زمان ایستاد....

برای دومین بار بود که مامور ایمنی با کلاه پلاستیکی قرمز و بیسیمی در دست ما را تا بالای برج همراهی می کرد.غول دیگر از هر نقطه تهران پیداست.شب ها با چراغ هایی که به سرش آویزان کرده اند برای مسافران پرنده های آهنینن نشانه ای است برج میلاد.

خلاء. جایی در میان آسمان.ارتفاع ۳۰۰ متری و وسوسه.در ارتفاع ۳۱۵ متری راننده های جرثقیل  ۶ ساعت  زمان را برای خود متوقف می کنند.گاه زمان برای آن ها متوقف می شود.باز هم وسوسه برای بالا رفتن.اعتیاد می آورد ارتفاع.بادی که با سرعت می وزد و  سر و صورت کارگران را نوازش می دهد.تنها  یک سال و اندی باقی مانده.وزش باد و بی وزنی فراموش خواهد شد با شیشه های چند متری.

و دو پرواز ابدی که یک زن و مرد آن را از بالای غول سیمانی تجربه کرده اند.کارگران نگاه می کنند.مامور ایمنی چهره اش در هم می رود وقتی از کارگرانی می پرسم که بدون کمربند در ارتفاع ۲۸۰ متری روی تیر آهن راه می رفتند:"همه کارگران ما موارد ایمنی را رعایت کرده اند" سگرمه هایش در هم می رود.میلاد به تولد نزدیک می شود تولدی با یک دوره حاملگی نسبتا طولانی که می رود از ۵۰۰ به یک برسد.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 19:13 |