۲ یک دوره کاری جدید درسرمایه .و تجربه ای دیگر.هیچ وقت فکر نمی کنم که می دانم.هیچ گاه گمان نخواهم برد پر گشته ام که این خود سقوط است.
۳ کهریزک را شاید بشناسید.فاصله کمی با بهشت زهرا دارد.آنها که رفته اند می دانند .بعد از آن مزرعه های سبزیجات ساختمان هایی هستند با آجر های قرمز و خاکستری.
چرخ را با دست راست می چرخاند. کلاه لبه دار و صورت پر چین وچروکش را حرکت می دهد و زیر لب می گوید:"سلام خوش اومدی"
دور برش صندلی های چرخ دار دیگری ایستاده اند.لباس های سفیدی که رنگ رویشان رفته.نی نی چشمانشان را به دور دست ها دوخته اند.تک و توک روی نیمکت های سیمانی نشسته . اکثرا در سالن های بلند در انتظار ناهار اند.
سرفه های پشت سر هم سیگارش را خاموش نمی کند." ایام جوانی رفت و..."به سرفه می افتد.وقتی سرفه امانش می دهد می خندند."عادت کردم داریم با هم می جنگیم .." کلاه بافتنی اش را روی سرش جابه جا می کند و پکی نصفه نیمه به سیگارش می زند.
آن سوتر روی صندلی چرخ دار نشسته.در یک آن زیر گریه می زند.اشک هایش از روی گونه های چروکیده و ریش های سپیدش می گذرند و می چکند."۵ سال سکته مغزی کردم اما این بچه هام حالمو نمی پرسن"کنارش نشسته با دو عصای چوبی.دست لرزانش را پشتش می گذارد"این جا همه عین همیم گریه نکن خوبیش اینه که ما هم دیگه رو داریم اینجا رو داریم".
روی صندلی نشسته و به سنگ سیاهی که روبه رویش است خیره شده .سنگی که نشان مزار دکتر محمدرضا حکیم زاده(موسس آسایشگاه کهریزک)است.آفتاب کم کم پایین می رود رنگی مسی آسایشگاه را فرا می گیرد و سایه صندلی چرخ دار روی سنگ مزار می افتد.
*نام کتابی از بهوميل هرابال
