تبليغاتX
پنح
پنح
واگویه های بلند ترین شب

وقتی از بالا نگاه می کردی گم شده بود.

روی زمین چراغ ها نوری ندارند.عابران فکر می کنند که نفس می کشند. و در خیال خود شش هایشان پر و خالی می شود.سرد.کوها یک دست سفید پوش و سوزی که تا آن پایین پایین ها هم می رود.صدای بوق.چهره درهم راننده تاکسی که زیر لب چیزی می گوید بعد دنده را جا می زند.سر چهار راه  حرکت معکوس اعداد.راننده روی فرمان ضرب می گیرد . و فال ها در دستان خشک در مقابل شیشه بخار گرفته سر خم می کنند.خط های سفید و پهن. کفش ها هر چند دقیقه یک بار به آن حمله ور می شوند.کاغذی کوچک روی خط های پهن سر چهار راه.گاه به چپ گاه به راست می خزد.شب و نور مغازه هایی که رنگ را در چشم ها فرو می کنند.بالا .بالا. وبالاتر.رد نور بر زمینه ای سایه.خط نور چرخ می خورد:قوس.صاف. گاه در هم.

غبار سخت در بر گرفته نور را .شهر را .ما را.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 16:29 |