تبليغاتX
پنح
پنح
بدون بازگشت

دوربین روی دور تند، تصاویر را پشت سر هم به عقب می گرداند. خیابان به عقب می رود ،گام های عابران نیز و ته سیگار ها صعود را تجربه می کنند.

 دوربین تنها تصاویر را به عقب بر می گرداند.

پسر بچه روی پله سنگی گرد و خاک گرفته با روپوش سرمه ای نشسته. تصاویر از صفحه نمایش دوربین می گذرند. چراغ ماشین ها خاموش می شود و کاسه آش به دست پیرمرد آشپز باز می گردد و آنسو تر برگ چنار خشک به شاخه از نفس افتاده می چسبد.

پسر دست در جیب اش می کند و به دنبال چیزی می گردد. انگشت اشاره کوچک از سوراخ کهنه ی جیب سر در می آورد. چشم های گرد و شفاف اش به تصاویر پیوند می خورند. چمدان ها به صندوق عقب تاکسی فرودگاه باز می گردند و اسکناس ها به کیف. پسر بچه پاکت فال را، از راننده زن پس می گیرد و دختر از ون سبز و سفید پیاده.

کتاب فارسی کهنه و رنگ و رو رفته را باز می کند،  مداد پاک کن دار که کمی سرش جویده شده را در دست می گیرد، چند خطی می نویسد. نوک مداد می شکند. به مداد نگاهی می اندازد. مدادی سپید با حروف چینی.

سرش را بلند می کند، تصویر در چند جا در هم می رود. رنگ ها با یکدیگر مخلوط می شوند. خنده های دست جمعی از صورت ها پس گرفته می شود و و کتاب ها در قفسه های بلند کتاب فروشی جا می گیرند. تصاویر به عقب باز می گردد، کلمه ها یکی پس از دیگری از کاغذ های کاهی جدا می شوند. حروف چین کلمه ها را یکی یکی از روی صفحه پاک می کند روزنامه ها در کنار دکه روی یکدیگر انبار می شوند.

کتانی های سفید با حاشیه ای سبز که پاشنه اش سایده شده ،به حرکت در می آید. پسر بچه به طرف دری سبز در انتهای خیابان می دود.  بند کیف برزنتی رنگ و رو رفته در می رود و کتاب فارسی، معلق در فضای تهی چند دور به دور خود می چرخد و به درون دریاچه ای از آب باران می افتد.

تصاویر پر پر می زنند، پرنده آهنی غول پیکر به باند فرودگاه باز می گردد. رییس جمهور خنده و کلمه های خارج شده از دهان اش را پس می گیرد و مردم جیغ ها و فریادها را. تصاویر در هم می روند. ورق ها و کاغذ های تبلیغاتی به دستان دختر و پسر جوان که در سر چهارراه ایستاده اند باز می گردنند، فریاد ها نیز. برف سنگین راه آسمان را طی می کند و پول های پرتاب شده به سوی دست سوخته به جیب.

پسر به در سبز رنگ می رسد و تصاویر دیگر آنقدر در هم تنیده شده که چیزی مشخص نیست. در را هل می دهد. آنسو جعبه ای چوبی به رنگ سرخ و دری که قفلی زنگ زده آن را در آغوش کشیده.

تصاویر از روی هم دیگر می پرند. نور سبز و انگشتانی خون آلود. صدای جیغ آنی و کش دار زاویه دوربین را تغییر می دهد. چهره عرق کرده و درهم رفته زنی که که با تمام قدرت فریاد می کشد. لباس های سبز و ماسک های هم رنگ. دست های خونی در میان پاهای زن . پاهای کوچک چند سانتی متری و سری با موهای به هم چسبیده. تصاویر درهم می روند و ناگهان صدای گریه و جیغ با تصویر نوزاد یکی می شود.

|+| نوشته شده توسط کاوه مشکات در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 23:27 |