کسی جواب سوال را نمی داند.هنوز هم در میان این همه کودکی که از پل گذشته اند سرگردانیم.بزرگ شده ایم؟ نمی دانیم.تابستان و گرمایی که هر ساله از راه می رسد. و هزاران کودکی که خواهند پرسید.
۲ کم کم به پایان فستیوالی می رسیم که همه را بازی داده بود!آری فوتبال همه را به بازی گرفته بود.نه این که ۲۲نفری که روی چمن بازی می کنند اصلی باشند و نه اینکه مربی ها تصمیم گیرنده باشند.نه.آنهایی که در پای صفحه جادویی اشک ریختند هم بازی کردند،آنهایی که پس از پیروزی به خیابان های شهرشان ریختند و حنجره خود را پاره کردند، بازی کردند.واين بازي ها ما را برد.برد به جايي كه لباسهاي موقتي تنمان كردهاند.لباس يك ماهه.وپس از يك ماه .سکوت.لباس ها را پس ميدهيم. فوتبال برايمان نقطه اي بود برای رهایی از روزمره گی.درست مثل گوی های فلزی که روی شیشه پراکنده اند و در آنی گرد هم جمع می شوند.و حتي با احساسمان بازی دیگران را نگاه می کنیم.این گوی های فلزی دوباره پراکنده می شوند.مثل قبل.
