یادداشت اش راخواندم.ادامه داستان تمام نشدنی بشر:مهاجرت برای زندگی. برای آسودگی.تاریخ این کره پر است از مهاجرت.گاه جنگ، گاه سیل ، گاهی گرسنگی وگاه حاکمی مستبد!دلایلی بودند وهستند برای ترک محل زندگی پیشین.
رفتن ها سریع شده به سرعت یک تلفن ناقابل.اما مانده ام آنها که می روند برده اند، یا مایی که مانده ایم.روزی ماندن مبارزه بود و زمانی بعد تر،ساختن.اما امروز چه معنی می دهد؟ به آن ور آبی ها نگاه می کنم:موفقند و آسوده از معیشت.پیشرفت می کنند.خلاقند ،نام آور و مشهور.اما،چه اما بزرگی که نمی توانند به یاد وطنشان نباشند.آنها در میان پیشرفت و آسودگی هنوز هم احساسی اند.حتي اگر پيشرفت را لمس كنند و از مواهب رنگ و وارنگ آن شهر فرنگ بهره مند گردند. آنها در ذات خود هنوز با فرهنگ خود مي زيند و اين مختص به اين سرزمين نيست.
و اينجا،ما:کمی خسته همراه با چارچوب های هرروزه وتلاش برای چیزی به نام زندگی.شعار رفتن میدهيم و ميمانيم ولي وقتي كارد به استخوان برسد وقتي دري از آنسوي آب باز شود مي رويم حتي ناسيوناليست ترين مان.مهاجرت فرهنگ غالب جامعه هايي است كه به نوعي حال چه از نظر اقتصادي وچه از نظر سياسي لنگ ميزنند. و فرهنگ مهاجرت.فرهنگي كه ريشههاي قطوري دارد.امروز مهاجرت خود سازنده فرهنگ است:ادبيات مهاجرت،سينماي مهاجرت، نويسنده كارگردان، عكاس، روزنامهنگار،استاد دانشگاه،نقاش و هزاران خلاقي انسان كه نام مهاجر به خود ميگيرند.سازنده اين فرهنگند.فرهنگي كه گاه در بين تضاد گريختن و بازگشتن از موطن اصلي جنسي بي بو و خاصيت دارد.زماني مي گفتند: "گذاشتن و رفتن سادهترين راه است."امروز نميتوان اين جمله را با سري افراشته گفت.ماندن گاه عين حماقت است و گاه عين ذكاوت.
ولي تنها ميمانيم و مانديم .تنها.آنها هم تنها ماندند. جزيرههايي كه دور از هم قرار دارند و گاهي خبري از خود ميدهند.خبرها كمتر ، كمتر ،كمتر.و بعد فراموشي.جزيرهها به هم راهي ندارند.حتي تكان دادن دست هم كفايت نمي كند.راستي اگر به جزيره رسيدي برايم دست تكان بده!!
